تبليغاتX
زندگانی پاییزالسلطنه


زندگانی پاییزالسلطنه



 

وبلاگ قبلیم حذف شده!

عجیبه!

البته خوشحال شدم

چون زجرم میداد!

.

.

دوباره میرم کلاس

چون من جنبه ی تعطیلات ندارم

باید همش در حال دوییدن تو خیابون باشم!!

.

.

وقتی از دست کسی دلخوری

و

 میدونی نمیتونی بهش بگی

و

کاری هم نمیتونی کنی

و

همش ناراحتی و دلخور

باید سعی کنی

بهش فکر نکنی

فقط همین!!!!

 .

.

خوش بگذره عزیز دلم

هرجا هستی...

 

نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

سلام

این چند روز شمال بودم

جاتون خالی

عالی بووووووود

خوش باشید.

تازه فهمیدم واقعا به مسافرت نیاز داشتم

ای وای

همه آپ کردن!!!!!

اولین فرصت میام

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

دوستم زنگ زد: سریعا یه پیام واسه روز تولد داری واسم بفرستی؟

گفتم:شوخی میکنی؟

بازم اس ام اسا قطع شدن هاااااااا!

.

.

.

روز پدر رو به دوستام تبریک گفتم

همه تعجب میکردن یا میگفتن اشتباه فرستادی پیامکو!

منم  میگفتم:
چون هیچوقت پدر نمیشی(خب مادر میشن دیگه!) میخوام آرزو به دل نمونی بابا!!!!!

.

.

 

این چند روز که همه مشغول عبادتن من مشغول ویرایش دوم کتاب گسستمونم!!

.

.

خدایا  نویسنده ی این وبلاگ کاش می آموخت با دستان آلبالویی مطلب ننگارد!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

 

این پست مخصوص آقایون بیشتر تا خانوما!

 

۱- روز  بابای دوست داشتنیم مباررررررررک

و همین جا به همه ی آقایون خواننده ی این مطلب روزشونو تبریک میگم حتی اونا که پدر نشدن (یه روز که بابااااا میشن خب!) ببخشید وقت ندارم بیام تک تک بهتون تبریک بگم

کربلایی آشنا -حاجی سپیدبرفی -حمیدالدوله- صفیرقلم - بوستان- رضا-  صمصام السلطنه (امیدوارم کسی جا نمونده باشه)

منو بگو دیشب از ذوقم رفتم شیرینی خریدم فکر میکردم امروز روز پدره!!!!!!

همه میدونن من شدید بابابیی تشریف دارم دیگه دیگه!!!

 

۲-چقد دلم  میخواست منم میرفتم اعتکاف

ولی اینجور چیزا طلبیدنیه که نطلبید دیگه...

دوستام خیلیا رفتن: عاطفه و  فاطیما و  پرواز (تا اینجا که من میدونم)

خوش به حالشون...

 

 ۳- جاتون خالی رفته بودیم عروسی!

خیلی خندیدیم و خوش گذشت!!!!!!!!!!!!!!!!

میدونید !!!

آقای داماد همش تو زنونه بودن! به جز ۳ دقیقه که تشریف بردن بیرون!

(من همش نگران بودم که بابام دامادو دید یا نه اصلا؟!!!!!!)

توی زنونه هم همش در حال رقصیدن بودن

خداییش داماد به این باحالی ندیدیه بودم

دمش گررررررررررم

برای این میگم این پستم مخصوص آقایونه

چون باید یاد بگیرن که  وقتی داماد شدن چیکار کنن

 که همه بگن ایول چه داماد باحالی گیرمون اومده
 

نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

 

یه وقتایی لازمه کمی به خودت بیای

                                و واقع بینانه زندگی کنی...

 

           به نظر شما من خجالتی و آرومم دیگه؟!

.

.

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت

انیشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان

با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !



اقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و

دلبازی خانم
.واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی

سکه است. فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه

رسوایی بزرگی بر پا می شود !!
 
نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

 

بعدا اضافه شد:

 

 پیش نوشت:فردا یعنی دوشنبه تا نیمه ماه شعبان ۴۰روز باقیست!

آنان که عاشقی می دانند یقینا دعای عهد را فردا شروع می کنند و ۴۰ روز سر قرار می نشینند!

آنان که عاشقی می دانند دعا کنند ما هم بدانیم!!

با تشکر از دوست عزیز  سبو

دیگه انرژی گرفتم

میتونید بقیه ی پستمو نخونید دوستان

 

..............................................................................

اینقد خسته ام که از شدت خستگی نمیتونم بخوابم

واااااااای

خیلی خوابم میاد ولی خوابم نمیبره!

به خاطر امتحان امروزم دیشب فقط یه ساعت خوابیدم(یک ساعت و بیست دقیقه اونم واسه من که همیشه بالای ۷ ساعت میخوابم خیلی عذاب آوره)

اونم واسه درسی مثل تاریخ خیلی امتحانش برام سخت بود

خدا انقلاب و به خیر کنه...

 

یادش بخیر یاد تاریخ سال سوم دبیرستان افتادم...

خدایی شب اون امتحانه ام حسابی اذیت شدم...

چرا برگه ی اون پسره اینقد خالی بود؟

چرا  اون یکی اینقد بدخط بووووووود که اصلا نمیشد حدس زد ختی چی نوشته؟

چرا آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چرا امشب باید مهمون داشته باشیم که من حال ندارم اصلا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا من حوصله ندارم اصلا؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چقد دوست دارم همین الان این پستو پاک کنم!

                                                                         نه...  من رفتم بخوابم...

 

نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

 

                

                              این پست فقط برای کارت زدن در بلاگفاست

          و ارزش قانونی دیگری ندارد!

.

.

.

اگه خدا بخواد این امتحانارو بدیم راحت شیم!!!!!!

اولین باره اینقد علاقه مند به  امتحانام شدم دیگه!!!!

 .

.

.

دیروز توی گوشیم متوجه یه چیز جالب شدم!

یه قسمتی بود به اسم اس ام اس!!!

جل الخالق!

 

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

میخوام از مهمون کوچولویی بگم که اومده بود پیشم

-اصولا خودم از پستای طولانی خوشم نمیاد.. ببخشید دیگه!-

......................................................................

چند وقت پیش تو سیدخندان منتظر بابام بودم که دیدم یه دختر خانمی مثل من وایساده... انگار اونم منتظر بود...نگاش کردم. قیافش آشنا بوود ولی یادم نیمد هرچی فکر کردم... تا متوجه من شد برگشت و رفت جلوتر وایساد و بعد شالشو سفت تر کرد(انگار من گشت ارشاد بووووووودم)---مشکوک زد حسابی---

همچنان که منتظر بابا بودم دیدم یه ۲۰۶ وایساد جلوی پاش و این خانم کوچولوی تقریبا ۱۰ ساله که زیر اون ۵۰۰ کیلو آرایش قیافش خیلی جا افتاده دیده میشد سوار شد.

از قد و هیکلش مشخص بود خیلی کوچیکه... و آقای راننده تقریبا بیست و پنج داشت

گفتم باباشه!!!! یا برادرشه!!!!!

خلاصه اومدیم خونه... شب یادم افتاد!

اون دختر خانم دختر دوست مامانم بود.

خلاصه به هیشکی نگفتم... شاید من اشتباه میکردم(ولی مطمئن بودماااا)

عید دیدنی که دیدمش مطمئن شدم-- چون اونم زیاد با من خوب رفتار نکرد برعکس همیشه

هفته ی پیش دوست مامانم رفت مکه  قرار بود ۳شنبه دخترشو مامانم بیاره خونمون و تا شب بمونه

وقتی از راهرو صدای کفششو شنیدم سعی کردم فراموش کنم اون روزو -ولی واقعا بدم میاومد که... -

خلاصه دم به دقیقه که تلفنش زنگ میزد و بعد هم به من گفت میتونم برم سر اینترنت؟

آخه حوصلم سر رفته گفتم بله عزیزم. وقتی دیدم اومد سر بلاگفا خندم گرفته بود!

خلاصه بالاخره اون روز تموم شد و بعدش اومدم سر بلاگفا

خب آدرس وبلاگش اینجا ثبت شده بود!!!!!!!

وقتی با کنجکاوی تموم وبلاگو خوندم احساس میکردم حالم داره بهم میخوره! دختره احمق با اون پسره زشت دوست بود!!!!!!!

پسره هم ۲۷ سالشه! دختره خیلی احمقه خیلی خیلی

آخه اون فقط ۱۱ سالشه!

مگه چند سالشه که بخواد از الان خودشو درگیر اینجور چیزا کنه!!!!!

راستی یه چیز جالبم گفت!

چون تابستون گرمه و مدرسه ام نمیره که بهش گیر بده و چون گرما اذیتش میکنه تابستونا ابروشو برمیداره!!!!!!

خدا خودش کمکش کنه!!!!

.........................................................................

 

دیشب بابام یه چیزایی بهم گفت...

میدونم که حق با باباست....

 

 امشب لیله الرغائب

التماس دعا

خیلی لطفا

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

 

حالا که رفته ای

                    این روزها دلتنگم


دلتنگم که رفتند

                              آن روزها

 

پی نوشتووووون:

۱-  اسم شاعرشو یادم نیس 

۲- خیالتون راحت نه عاشق شدم نه دلتنگ/

 فقط از صبح تاحالا این شعره تو ذهنمه... نیدووونم چرا!

۳- وای امروز یه مهمون کوچولو قراره بیاد پیشم اصلا حوصلشو ندارم!

.................................................................................

۴-شبا چی میگن؟!
شمام این صداهارو میشنوید؟!
دم خونه ی ما جدیدنا حرفای جدید میزنن!!!!!! 

میگن اصغر بیا....اکبر برو.... خانم شام چی پختی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

دم خونه ی شما چی؟!!!!!!!!!

 

بعدا اضافه شد:

دوستا و آشناهای من همه میدونن من عاشق بچه هام

.وبچه هارو دوست دارم خیلی زیاد

جوری که مامانم میگه تو باید تو مهدکودک کار کنی!
ولی این یکی استثنا بود...آخه  یه جوری بووووووود!
کلی تعجب کردم از کاراش

حتما مینویسم چرا این یکی خوشم نمیومد اصلا

البته این مهمونمون خیلی ام کوچولو نیستا!

 

نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |


Design By : Night Skin