تبليغاتX
زندگانی پاییزالسلطنه


زندگانی پاییزالسلطنه



سلام سلام چطورین؟؟؟؟؟؟؟

وای نمیدونین این خیابونا چه قد شلوغن....

وای نمیدونی این امتحانارو چه جوری گذشت!!!!!!!

اینقد که فیزیک خونده بودم شدم شبیه هالیدی...... همه خوشحال بعد از امتحان گفتن که باز هم ترم بعد همه با هم فیزیک بخونیم چون خوش میگذره وقتی با هم هستیم نه به دلیل دیگه ای!!!!!!!!!!!

امروز هم امتحان زبان داشتیم..... با دیدن صفحه ی اول همه وحشت کردن و تصمیم گرفتن به دیدن صفحات بعدی برن.... البته خداییش صفحه های بعد بازم خوب بودو میشد حل کرد ولی صفحه ی اول همچنان خالی و سفید موند.....

امتحانامم ۲ بهمن تموم میشه. خدارو شکر!

دیگه از کی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟

آهان کتاب هندسه 2 تا فصل 3 نوشته شد البته هنوز دست من نرسیده... استاد گرامی لطف کردن و گفتن حالا که امتحان داری برو پی درس و دانشگات...منم حسابی حرفشو گوش کردم!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا نوبت عاطفه است....قراره من و عاطفه خانم ۵ هفته است همدیگرو ببینیم ولی جور نمیشه اصلا ....

ولی احتمالا ،اگه خدا بخواد شنبه میرم دانشگاش.(( اگه مسافت خونه هامونو ببینید خندتون میگیره))

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

سلام

سلامی به زمستون...

راستی تاحالا شنیده بودی که  لاکپشتها هم عاشق میشن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی تحمل درد عشق براشون راحت تره  میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون میکنه......

و مگر میشود اینقدر زود دل بستن؟!

که کاش فراموش شدن نیز میفهمید سرعت را

ومگر میشود زیستن بدون عشق؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                                           هرگز!

 

×××راستی دیروز ۷ واحد امتحان داشتم!! فقط خدا میدونه چه جوری شد امتحانام!یکی ریاضی بود و اون یکی کامپیوتر(( هرچی اصرار کردیم بابا امتحان فیزیکم بندازین امروز که یه دفعه بدبخت شیم قبول نکردن ))

یکی ساعت ۸ بود اون یکی ۴..... و ما بیشتر از ۱۲ ساعت دانشگاه بودیم.... قیافه ی بچه های کامپیوتر دیدنی شده بود دیگه!!

 

نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

 

ای خدا باز هم ناتوانم از گفتنت  ....

از خواندنت  ....

چگونه تحمل میکنی ظلم را .....

چگونه میبینی این همه ستم و نامردی و جفا را .....

و باز هم

چه قدر تو صبوری ....

مثل همیشه .....

 

نمیدانم از چه گویم از کربلا و امام حسین و شهادت مظلومانه ی علی اصغر و مصیبت های وارد بر آنان  یا از غزه و فجایعی  که هرروز شاهد آن هستم  در این دوره و زمان که عصر تکنولوژی و فناوری است به قول خودمان (( البته دورادور و درحالی که روی مبل کنار شومینه نشسته ام و اخبار میبینم.....))

 از کودکانی که چه بیگناه  و آرام در آغوش مادر به شهادت میرسند ..... یا از جوانانی که از بدو تولد تا به حال فقط جنگ دیده اند و باز هم جنگ ......

از زنانی که هر لحظه در فکر اینند که اکنون همسر و یا فرزندانش در خیابان و مدرسه در چه حالند و یا مادر و خانواده اش..... از مردانی که کم نیستند که هرروز با رسیدن به خانه که نه مامنشان شاهد شهادت همسر و فرزندانشان هستند و چه زندگی دشوار است اینگونه.....

و باز هم میگویم چه قدر صبوری خدا جونم.......

 

السلام علیک یا اباعبدالله

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین....

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

 

۵شنبه مدرسمون به مناسبت روز دانشجو البته با کمی تا قسمتی تاخیر برامون جشن گرفت......

هنوزم باورم نمیشه که اینقد بهم خوش گذشته.... از ساعت 3 تا 8 مدرسه بودیم ولی وقتی میاومدیم خونه احساس میکردم 1 ساعتم نشده که اونجا بودم......

خلاصه جاتون خالی خیلی عالی بود..... واقعا مسئولین برامون سنگ تموم گذلشته بودن....

اون جا گفتن: خوبه یادی ازمعلما و دانش آموزایی که یه روزی کنارمون بودن و حالا زیر خروارها خاک خوابیدن بکنیم و واقعا راست گفتن.....

با تشکر از همه ی معلای عزیز و دوستان و همه ی افرادی که تا امروز کمکم کردن..... و همینطور بقیه افرادی که در آینده کمکم خواهند کرد.

خیلی دوست داشتم این خاطره تو بلاگم ثبت کنم شاید روزی برسه که....... دیگه شاید نداره!

من از الان دلتنگ مدرسه ام.....( هرچند دانشگاهم خوبه ولی مدرسه یه چیز دیگست!)

 برام دعا کنید تا جور بشه شرایط و موقعیت برام تا برسم به اوج آرزوهام.........

پ.ن: هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم!!!!!!!!!!!

من فقط چندتا جمله ی قشنگ خواستم برای کارم.......فقط همین!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

 حرفی واسه نوشتن ندارم!!

نمیدونم چرا قبل از اینکه بیام نت کلی حرف دارم واسه نوشتن ولی حالا!!!!!!!!

راستی فصل اول کتاب هندسه رفت واسه چاپ.... خدارو شکر..... تا کتاب بتمومه من همش استرس  دارم...... البته خیلی هم دوست دارم کارمو ولی میترسم اشتباهی تو کارم باشه و همکار گرامیم خوشحال شه ( البته بنا به وظیفه اش از دیدن ایراد و اشکال تو کارای من خوشحال میشه و طبیعیه چون باید بگم منم همینطوریما! خیلی دوست داریم از کار هم ایراد پیدا کنیم!! )

دیدی پاییز امسالم رفت!!! یعنی بهتره بگم میبینی عمرمون داره میگذره همینجوری بدون اینکه ما بفهمیم؟!

۵شنبه ی این هفته دعوت شدیم مدرسه!!!!!!! با این همه تاخیر برای روز دانشجو.....

اینقد خوشحالم از دیدن مجدد دوستامو مدرسه..... خیلی خیلی خوشحالم.

این جمله خیلی خوشگله نه؟؟؟؟

«   درختی که از زمستون بترسه به بهار نمیرسه  »

راستی از این جمله های قشنگ دارین که مربوط به درس و امید به زندگی و عشق و اینجور چیزا میشه؟؟؟؟؟؟؟ قراره ی جزوه ی معلم یا بهتره بگم همکارمو کمی به روز کنم نیازمند کمکم!! لطفا!!

موفق باشید..... اوضاع بر وفق مراد..... خدارو فراموش نکنید!...... خداحافظ.

نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |


Design By : Night Skin