تبليغاتX
زندگانی پاییزالسلطنه


زندگانی پاییزالسلطنه



دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت * ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد * یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است یکی گفت: چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است * و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟ * و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست * و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم
نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |

عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه

نيست

عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است

كه به يادش باشي

نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط پاییزالسلطنه| |


Design By : Night Skin